تبليغاتX
خواندنی های عبرت آموز - روايت تكان‌دهنده شكنجه‌هاي ساواك


غلامعلي رجايي

مراسم بزرگداشت بيست و هفتمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي بهانه‌اي شد تا بچه‌هاي زندان با ميدانداري بنياد شهيد دور هم جمع شوند آن هم نه فقط تهران نشينان که اکثراً مثل من غير تهراني‌اند بلکه شهرستانيها هم در اين همايش که با عنوان زيباي فجرآفرينان زينت يافته بود حضور داشتند.

تالار بزرگ اجتماعات وزارت کشور که احتمالاٌ گنجايش بيش از شش هفت هزار نفر را در دو طبقه دارد در همان ساعت اول مملو از شرکت کنندگاني بود که به دعوت بنياد شهيد با خانواده در اين مراسم حضور يافته بودند.
جلسه با سه ربع ساعت تأخير که عادت ما ايراني‌هاست آغاز شد.

دکتر سيدکاظم اکرمي که يار صديق شهيد رجايي است و شنيده‌ام مقام معظم رهبري در سفر به همدان از ايشان تقديري داشته‌اند، پس از تلاوت آياتي از قرآن در مسند رئيس کانون زندانيان سياسي نوشته‌اي را خواند که جمله‌اي از آن در ابتداي مراسم مرا به وجد آورد: اميدواريم هرگز شاهد به زندان رفتن يا در زندان ماندن کسي به خاطر نوشتن کتاب يا مقاله‌اي در روزنامه نباشيم» و خدا کند دامنه اين تفکر که در دولت پيشين تا حدودي به آن پرداخته شد، به دولت کنوني هم کشيده شود و روزي و روزگاري از زبان منتخب جديد مردم جناب آقاي دکتر احمدي نژاد مانند خاتمي بشنويم که زنده باد مخالف من!

هر چند اين شعار در حد شعار ماند و در زير مجموعه‌هاي دولت، چه آنان که بر خط خاتمي بودند و چه آنان که با تسامح ايشان به رغم مغايرت با ديدگاه‌هاي وي بر سر مسئوليت ماندند، مخالفان را بر نتافتند.

تقريباً در سالن بزرگ اجتماعات جا براي نشستن نيست که جواد منصوري به جايگاه دعوت مي‌شود تا خاطره‌اي بگويد و از هزاران ناگفته و ناشنيده سخني براند. جواد، خوب آغاز مي‌کند: «خوشحاليم در جايي جمع شده‌ايم که در زمان طاغوت برا ي حزب رستا خيز ساخته شد ولي حالا ما زندانيان سياسي آن رژيم در آن تجمع کرده‌ايم». وي به حق به اين نکته اشاره کرد که اگر چه حضار خاطره مي‌شنوند و فيلمهاي بازسازي شده از شکنجه‌ها را بر روي پرده مي‌بينند اما شنيدن کي بود مانند ديدن! و تازه ديدن کي بود مانند حس کردن! و پيداست که دراين مجال، چقدر عرصه بر لفظ تنگ است و کميت عبارات تا کجا لنگ!

جواد مي‌گفت نيمه شبي مرا براي بازجوئي و شکنجه از سلول بيرون کشيدند، مرا به تخت بستند و چنان با شلاق زدند که بيهوش شدم. آنها از من اطلاعاتي راجع به آقاي عزت شاهي مي‌خواستند که بيشترين مدت را در سلول انفرادي ـ ظاهراً 27 ماه ـ دارد و در اين قضيه از مرحوم دکتر شريعتي و شهيد رجايي بيشتر در سلول انفرادي بوده است. منصوري مي‌گفت: «وقتي مرا براي لحظاتي به حال خود رها کردند شنيدم يکي از آنها به ديگران مي‌گفت اگر بيشتر به او شلاق بزنيد خواهد مرد... نتيجه اين شد که رهايم کردند و دو سرباز مرا کشان کشان به درون سلولم انداختند و رفتند. با بدني مجروح و خونين در سلولي کثيف، سرد و خالي از همه چيز؛ از شدت درد امکان استراحت نبود ترجيح دادم رو به قبله بخوابم تا اگر عمرم رو به اتمام است، رو به قبله از دنيا بروم. لحظاتي چشمم به خواب گرم نشده بود که در سلولي که هيچ کس جز من در آن نبود دستي شانه ام را فشرد و گفت جواد پاشو نمازت رو بخوان!

چشم که باز کردم، کسي را نديدم حيرت زده ماندم که چه اتفاقي افتاده است. از طرف ديگر در سلول ساعتي نبود تا بدانم زمان در چه وضعي است. به زحمت بلند شدم و خودم را به در رساندم و به شدت به در کوفتم و به سربازي که آمد گفتم مي‌خواهم نماز بخوانم. او گفت اولاً الان ساعت سه نيمه شب است و ثانياً من اجازه باز کردن در سلول را تا ساعت 8 صبح ندارم. اصرار مرا که ديد گفت: پس تا مسئول من بيدار نشده، زود برو وضو بگير و برگرد. پس از آنکه وضو گرفتم و نمازم را نشسته خواندم از بلندگوي حسينيه دهکده اوين صداي اذان صبح به گوشم رسيد.

روز بعد، حسيني، شکنجه‌گر معروف تا مرا ديد، گفت: اهه، اين‌که هنوز زنده است و شکنجه مجددا آغاز شد. پس از شکنجه دوباره مرا در کنار جواني 17 ساله اهل يزد در در سلول انداختند که طوري شکنجه شده بود که گوشت و استخوان پاهاي او ديده مي‌شد و من چنان از ديدن وضعيت او که گمان مي‌کنم در زير شکنجه به شهادت رسيد منقلب شدم که زخم‌ها و جراحت‌ها و دردهاي خودم پاک از يادم رفت!

جواد منصوري سخنان خود را با اين جمله تمام کرد: «همه ما هر نفسي که مي‌کشيم مديون اين انقلاب هستيم» و به زبان کنايه مي‌گفت، دوستان و رهبران ما کسي طلبکار انقلاب نباشد هر که در هرجا هست وام دار اين مردم وانقلاب و امام است.

پس از سخنان آقاي منصوري فيلمي از شکنجه زندانيان سياسي در بازداشتگاه ساواک (کميته مشترک ضد خرابکاري) که الان توسط وزارت اطلاعات به موزه عبرت تبديل شده و بسيار ديدني است پخش شد که با عباراتي از مصاحبه‌هاي زندانيان قديمي همراه بود. بخشي از اين عبارات اين است:

ـ وقتي با شلاق چنان مي‌زدند که پا ي ما ورم مي‌کرد ما را بر روي همان ورم‌ها مي‌دواندند که قابليت خوردن شلاق بيشتري را داشته باشد!
ـ تا سر حد مرگ شلاق مي‌زدند ولي به گونه‌اي که زنداني نميرد
ـ بعضي دو سال مداوم تحت شکنجه بودند.
ـ کسي را مي‌ديدم که سخت شکنجه مي‌شد و در حال شکنجه قرآن مي‌خواند و لب به اعتراف نمي گشود
ـ حسيني دائم الخمر بود و 4 سال بيشتر سواد نداشت، ولي مي‌گفت دکتر است!
ـ ذره‌اي رحم در دل آنها نبود.
ـ شب تا صبح ما را شکنجه مي‌کردند.

پس از پخش اين فيلم که توسط دست‌اندرکاران موزه عبرت، الحق هنرمندانه ساخته شده بود، مجري از حضور دختر حضرت امام، خانم دکتر زهرا مصطفوي در جمع زندانيان سياسي تشکر کرد و من احساس مي‌کردم با بردن نام امام عطر دل انگيز ياد و نام او فضاي سالن را آکنده مي‌کند.
الحق چه برکتي دارد اين مرد و چه حقي دارد بر گردن اين ملت بزرگ که سرنوشت آن را به يمن مشيت الهي والطاف خاصه مولايش حضرت ولي عصر (ع) چنين تغيير داد.

منصوري که حرف مي‌زند و از شکنجه شدن وحشتناک آن جوان 17 ساله سخن مي‌گويد، به خاطرات خودم باز مي‌گردم در صبح 9 فروردين 57 به همراه همرزم مجاهدم دانشجوي شهيد عظيم اسدي مشکال و دوستان ديگري از دوستان دوران دانشجويي به نامهاي رحيم طحان و غلامعلي اعظمي، در زير شکنجه‌هاي مأموران شهرباني دزفول که چه که نکشيديم در آن سحرگاه دستگيري. آنها ابتدا بدن ما را کاملاً خيس کردند و سپس با باتوم و شيلنگ و مشت و لگد به جان ما افتادند و من به چشم خود ديدم شيلنگ آب 15 متري به گونه‌اي قطعه قطعه شد که در آخر کار فقط يک متر از آن باقي ماند که آن را هم به کناري انداختند! و لحظاتي بعد، در يک متري خودم عظيم را در حال احتضار ديدم و به گوش خودم شنيدم که پزشک قانوني به رئيس آگاهي مي‌گفت: فايده‌اي ندارد، دارد تمام مي‌کند و راست گفت، چه نيم ساعت بعد عظيم به شهادت رسيد.

آري به همين سادگي سرو بلند اميد يک خانواده را سرنگون کردند. در آن زمان شايد کمتر کسي مي‌دانست که فرزندان اين ملت چگونه با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کنند. بارها به دوستان گفته ام نوع شکنجه‌هايي را که در آن روز ديده‌ام هرگز بازگو نخواهم کرد و با خود به قبر خواهم برد.

مجري سپس از خانم مرضيه حديده‌چي که به نام «دباغ» معروف است، به جايگاه براي خاطره دعوت کرد. وي با تأني به کمک عصايي که در زير چادر مشکي اش ديده مي‌شود به طرف تريبون مي‌رود. چه کشيده است اين زن در زندانهاي ستم شاهي و در عصر غربت و تبعيد امام امت، خدا مي‌داند. وي پس ا ز بسم الله بر قوم ظالمين لعنت مي‌فرستد که پيداست چه بغضي در دل نهفته دارد. او را با عصا که مي‌بينم ياد خاطراتي مي‌افتم که براي من تعريف مي‌کرد که به امام گفته است براي حمل تيربار در دوران مبارزه چريکي نمي توانسته است چادر بپوشد و … خدايا چه کسي جز تو مي‌داند اين زن کيست و چه کشيده است؟

او هم سخن منصوري را تأييد مي‌کند که آنچه را که ديد و کشيد نمي تواند به زبان بياورد. با بردن نام شکنجه گران معروف ساواک مانند حسيني، تهراني، قندي، منوچهري که از او با عبارت لعنه الله عليه ياد مي‌کند و با بغضي خاص ادامه مي‌دهد که شکنجه زنان در ساواک با مردان فرق مي‌کرد. وي دنيايي از حرف را با اين جمله به حضار با نگفتن بقيه عباراتش منتقل کرد که دليل آن اين جمله بود که گفت: «من الان وقتي خبر اسير شدن زن‌هاي عراقي و فلسطيني را مي‌شنوم دعا مي‌کنم اگر خدا مرگ اين زن‌ها را برساند بهتر است از اين‌که آنها در دست چنين جنايتکاراني اسير باشند و آن ببينند که ديگران ديدند».

خانم دباغ از خاطره شکنجه دختر جوانش رضوانه مي‌گويد که وي را براي شکنجه مي‌بردند که شنيدن فريادهاي وي چگونه لرزه بر اندام مادرش که سخت تر از او شکنجه ديده بود مي‌انداخت. وي مي‌گفت پس از آنکه صداي دخترم خاموش شد و نگهبان در سلول را باز کرد به سختي تا پشت در رفتم تا ببينم دخترم را آورده‌اند يا زنداني جديدي به سلول وارد شد و اگر دخترم را آورده‌اند، زنده است يا مرده که ناگهان ديدم بدن نيمه جان رضوانه را در پتويي انداخته و کشان کشان به سلول رساندند. از ديدن وضعيت فرزندم که احساس کردم در زير شکنجه دژخيمان شهيد شده است (هر چند وقتي که بيهوش مي‌شد به صورت او آب مي‌ريختند تا به او هوش بيايد و شکنجه شود) بسيار بي‌تاب و مضطرب شدم که ناگهان صداي مصمم مرحوم آيت‌الله رباني شيرازي در سلول مجاور بود، لرزه بر بدنم انداخت که آيه «و استعينوا بالصبر و الصلوة» ( از نماز و روزه کمک بگيريد ) را قرائت مي‌کرد، مرا به خود آورد.

با شنيدن آن صدا و آيه، شروع به استغفار کردم که خدايا مرا ببخش. سپس لحظاتي ساکت شدم و به دخترم نگاه کردم که بر روي کف سلول چنان بي‌حس افتاده بود که احساس کردم مرده است و در دلم خدا را شکر کردم که مرد و از دست اين پليدان نامرد راحت شد. دوباره دخترم را براي شکنجه بردند و 16 روز بعد نيمه جان در سلول انداختند و رفتند.

اين‌که اين شير زن چه ديده و چه کشيده که به مرگ فرزند جوانش نسبت به زنده ماندنش در اسارت راضي‌تر بوده است، فقط خدا مي‌داند و بس.

به آقاي شه‌روش، مدير کل بنياد شهيد قزوين که خود از تير خورده‌هاي تظاهرات در سن 17 سالگي در قزوين است و پاي راستش را از زانو در اين قضيه از دست داده مي‌گويم نمي‌دانم خدا چگونه مي‌خواهد با خانم دباغ معامله کند؟ و البته مي‌دانم خانم دباغ و دباغ‌ها، خود به اين نکته به خوبي واقف هستند که بايد تا ابد سپاسگزار حضرت دوست باشند که به آنها توان تحمل چنين صدماتي را مرحمت فرموده است. خانم دباغ در پايان خاطره خود به تلخي مي‌گويد: من و دخترم در زندان به مادر و دختر پتويي معروف بوديم، چون حجاب را از سرِ ما گرفته بودند و وقتي ما را به بازجويي مي‌بردند ما به ناچار با بستن پتو به دور سرمان به اتاق منوچهري جلاد شکنجه‌گر ساواک وارد مي‌شديم و در سلول هم همان پتو را به جاي روسري به سر مي‌کرديم.

چقدر خانم دباغ از مردم اشک گرفت، خدا مي‌داند! انگار روضه مي‌خواند. جالب اين‌که حتي بچه‌هاي زندان هم با شنيدن خاطرات او اشک مي‌ريختند.

کاش مي‌دانستم اين اشک‌ها، اشک شوق است که بالاخره آن نظام رفت يا اشک حسرت از عدم شهادت در زير شکنجه‌هاي ساواک يا اشک ندامت از ماندني چنين در زمانه‌اي که احساس مي‌شود آن دستاوردها دارد به سرعت از دست مي‌رود و جامعه به سويي مي‌رود که عزت شاهي‌ها و دباغ‌ها و منصوري‌ها و شهيد رجايي‌ها و شريعتي‌ها و طالقاني‌ها و منتظري‌ها و خامنه‌اي‌ها بر سر آن، چه‌ها که نکشيدند که براي نمونه مي‌توان رونق گرفتن جشن شب عشاق 16.فوريه (26 بهمن) در اين کشور اميرالمؤمنين را مثال زد که همه ديدند در تهران و بعضي شهرهاي بزرگ چه ترافيکي به خاطر خريد هديه و گل و شيريني ايجاد شد و ميليون‌ها پيام کوتاه SMS مبادله گرديد.

خانم دباغ در آخرين جمله خود گفت ما بايد قدر اين انقلاب را بيشتر بدانيم و آن را به جوانان بيشتر بشناسانيم و مبادا خداي ناکرده مسائل خودمان ما را از تبعيت از ولايت باز دارد.

پس از خانم دباغ، خانم فرنگيس قاسمي دکلمه‌اي مي‌خوانَد و مي‌رود، که ‌اي کاش به جاي آن، خاطره‌اي مي‌گفت.
پس از پخش فيلم کوتاهي آقاي سيد محمود رضوي نثر نظم گونه‌اي را در قالب سفيد که تذکار حالات بچه‌ها در زندان‌هاي شاه است و اميدهايشان به آينده مي‌خواند. جمله آخر دکلمه او خيلي جالب بود که با صلابت خاصي مي‌گفت: «ما نمي‌ميريم». دکلمه او که در حال تمام شدن بود، جناب آقاي ‌هاشمي رفسنجاني به سالن وارد مي‌شود؛ با همان دبدبه و کبکبه و تعدادي پس رو و پيشرو هميشگي‌اش که انگار با او يکي شده است و چقدر نقش دارند اين اطرافيان که چنين شخصيت‌هاي مجاهدي را در غبار و حجاب تشريفات چنين رفتارهايي، گم و محجوب نگه مي‌دارند و افسوس که بعضاً اين رفتارها همزاد آنها شده است!

در اين فکر غوطه‌ورم که مجري برنامه با تعبير مفسر کبير قرآن از آقاي ‌هاشمي دعوت مي‌کند تا براي اهداي جوائز به تعدادي از زندانيان سياسي به جايگاه بيايد.حق و نقش و سهم غيرقابل‌انکاري که آقاي ‌هاشمي در تفسير جاويدي که به کمک تيم همکار خود نوشته است دارد بر جامعه ما پوشيده نيست ولي‌ اي کاش حرمت عناوين و القاب بهتر از اين نگه داشته شوند و حرمت مفسران بزرگي مانند علامه طباطبايي همسنگ ديگراني که اگر چه در اين راه کوشيده‌اند اما به مقام و منزلت وي نرسيده‌اند قلمداد نشوند. قبل از سخنراني آقاي ‌هاشمي و آقاي دهقان رئيس سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران که نقشي ستودني در برگزاري اين همايش ابتکاري ـ هرچند دير برگزار شد ـ دارد، با ارائه توضيحاتي درباره اين همايش از آقاي‌هاشمي دعوت مي‌کند سخنان خودشان را به عنوان اختتاميه جلسه بيان نمايند.

مجري از آقاي‌هاشمي و آقاي کروبي که او هم زنداني سياسي است و در مراسم با صفا و تواضع هميشگي خود در مراسم حضور يافته و آقاي دکتر اکرمي و آقاي دهقان رئيس سازمان بنياد شهيد و دکتر خامه يار معاون پژوهش بنياد شهيد براي اهداي جوائز 14 نفر از زندانيان سياسي قديمي به عنوان سمبل ساير زندانيان سياسي به جايگاه دعوت مي‌کند و از 14 نفر از جمله: همسر و فرزند شهيد عراقي، آقاي سيد کاظم موسوي بجنوردي، آقاي ابوالقاسم سرحدي زاده که او هم با عصا راه مي‌رود و با دو برادرش زنداني سياسي بوده است و دختر خانم دباغ و دکتر عباس شيباني و ناصر خالقي و طاهره سجادي و عزت الله مطهري و فرزند شهيد آيت الله سعيدي حسين زاده موحد و خانواده شهيد علي محمد طالبيان و... مي‌خواهد تا براي دريافت لوح تقدير در جايگاه حضور يابند.

آقاي‌ هاشمي در ابتداي صحبت خود از دست اندرکاران برنامه و به ويژه عنوان زيباي فجرآفرينان تقدير مي‌کند و با تيز هوشي خاص خود اين مسئله را به تاريخ مربوط مي‌کند و مي‌گويد: در تاريخ ملت ما تشکيل اين جلسه بي‌نظيراست. وي سپس با تأکيد خاصي مي‌افزايد: در رابطه با شکنجه‌هايي که شده است مردم ما هرگز نخواهند دانست در زندان‌ها بر زندانيان سياسي رژيم شاه چه گذشته است و به شعري از شاعري عرب اشاره مي‌کند که: مردم به مغازه‌هاي روغن فروشي مي‌روند و شيشه‌هاي روغن چيده شده را در کنار هم مي‌بينند اما نمي دانند در گذشته بر سر دانه‌هاي کنجد بين دوسنگ آسيابي که بر اثر فشار آنها اين روغن درست شده چه آمده است. وي با اشاره به اصطلاح ملي کشيدن که نزد همه زندانيان سياسي معروف و مرتبط با کساني بود که دوران محکوميتشان را سپري کرده ولي رژيم شاه آنها را بدون دليل در زندان نگه داشته بود مي‌گويد: رژيم شاه در اين اواخر حتي نيازي به صدور حکم براي زنداني کردن افراد نداشت و اگر مردم به ميدان نمي آمدند بعضي از ما‌ها شايد حالا حالا‌ها هنوز در زندان بوديم.

جلسه تمام شد و لحظاتي بعد آغوش است که وا مي‌شود و بچه‌هايي که سالهاست همديگر را از نزديک نديده‌اند براي همديگر آغوش مي‌گشايند.
آيا قدر و منزلت اين مردان و زنان شناخته خواهد شد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:58 توسط بنده خدا |