--------------------------------------------------------------------------------
غلامعلي رجايي
--------------------------------------------------------------------------------
rajaee6845@yahoo.com
24 اسفند 1324 متولد شد و 26 اسفند 1373 به ديار يار شتافت. چنان سريع و پرشتاب به پدر پيوست كه معلوم بود، همان چند سال فراق پدر، با او چه كرده است! پس از پدر هرجا ميرفت، عطر و بوي خميني از او به مشام ميرسيد و گاه كه عرصه خيلي بر او تنگ ميشد، فارغ از روال رسمي مجالس سخن و ديدار، آهي ميكشيد و غمگينانه ميگفت: دلم براي او خيلي تنگ شده است و چه زيبا گفت، همسر فاضلهاش كه او همچون ماه به دور خورشيد در گردش و طواف بود؛ صادق، صميمي، مخلص، وفادار و امام كه به سختي درباره افراد شهادت ميداد و فارغ از رابطه پدر و فرزندي در پيامي درباره وي، چنين شهادت داد: «اينجانب در پيشگاه مقدس حق، شهادت ميدهم كه احمد از اول انقلاب تاكنون و از پيش از انقلاب، در زماني كه وارد اين نحو مسائل سياسي شده است، از او رفتار يا گفتاري كه برخلاف ايده انقلاب اسلامي ايران باشد، نديدم و در تمام مراحل از انقلاب پشتيباني كرده و در مرحله پيروزي شكوهمند انقلاب، معين و كمككار من بوده است و خود نيز ميگفت، از زماني كه خود را شناخته، لحظهاي از خدمت به آرمانهاي امام سر باز نزده است.
در ماجراي تبعيد امام(ره) از نجف به بصره به قصد كويت، در آن بيابان خشك و برهوت كه امام جز خدا همراهي نداشت، اين او بود كه در آن بيابان غربت و درد، پروانهوار به دور شمع امام(ره) ميچرخيد و سرانجام همو بود كه با تيزبيني خاص خويش، مهاجرت به فرانسه را به امام(ه) پيشنهاد كرد و امام(ه) هم پذيرفت.
همسر او ميگويد، در دوران تبعيد امام(ره) وقتي احمد براي درس به بيرون ميرفت، هيچگاه اميد بازگشت او به خانه را نداشته است، زيرا هر لحظه احتمال دستگيرياش را ميداد.
خود او ميگفت: به جاي اينكه به درس و مباحث علمي برسم، ترجيح ميدهم خود را قرباني انقلاب، امام و مردم كنم و سپر دردها و رنجهاي امام باشم.
همو بود كه پس از درگذشت برادر مجتهدش، مرحوم حاجآقا مصطفي خميني در آن شرايط سخت نجف، بار سنگيني را به دوش كشيد تا ضربه و فشار كمتري به امام(ه) و اصحاب او وارد آيد.
اين اواخر به روستايي در حواشي قم رفت و در خانهاي كاهگلي، سه ماه را با كتاب «اربعين» امام(ه) گذري كرد، چه از عارفي شنيده بود كه چند ماه بيشتر به پايان عمرش باقي نمانده است و او ميخواست از همين اوقات، بهترين آمادگيها را براي ديدار يار فراهم كند.
از او كه حقيقتا «آقازاده» و «امامزاده» بود، ماترك و ارثي باقي نماند و اين از وصيتنامه او روشن است و البته از پدري همچون امام(ه)، عجيب نيست كه چنين فرزندي را در زهد و سادگي تربيت كند كه مثل خود او دار و ندارش را به پاي مردم و نهضت و كشور بريزد و هيچ اندوختهاي فراهم نياورد.
به وصيتنامهاش بنگريد كه سرفرازانه در بندي از آن مينويسد: من شخصا در هيچ بانك و مؤسسه يا شركتي و از اين قبيل، وجهي (مالي) ندارم و اگر مختصر پولي در بانك تعاون اسلامي دارم، شهريههاي مراجع بزرگوار قم است كه بايد صرف فقرا شود.
آقاي طاهري خرمآبادي نقل ميكرد كه زماني پس از رحلت حاجاحمدآقا، خدمت آيتالله وحيد خراساني رسيدم و ديدم بسيار متأثر است. از ايشان علت را كه پرسيدم، گفت: احمدآقا كمي پيش از رحلتش اينجا بود. از ايشان پرسيدم در اين مدت خواب امام(ره) را نديدهاي، كه گفت، بله، يك بار در خواب، امام(ه) را ديدم و از او پرسيدم، آخرت چگونه است، فرموده بودند: احمد، من گذشتم، ولي بسيار سخت بود. وي ميگفت: پدرم در خواب دستش را تكان داد و گفت: احمد: حتي اگر دستت را مثل من اينطوري حركت بدهي، اين تكان دست در اينجا همراه توست و بايد براي آن پاسخي داشته باشي! او ميگفت: وقتي از امام(ه) پرسيدم چه بايد كرد، سه بار به من فرمودند: احمد خوب شو، خوب شو، خوب شو و او كه خوب بود، تصميم گرفت، خوبتر شود و خوبتر برود و خوبتر محشور شود.
او در همان خانه كاهگلي قم، تا پاسي از شب به عبادت ميگذرانيد و به عاقبت كار انديشيد و عجب اينكه به درستي گفته بود، من سه ماه بيشتر در اين دنيا مهمان شما نيستم. اين اواخر از همه اطرافيان، بي هيچ سابقهاي حلاليت ميطلبيد و همه در شگفت از اين رفتاري كه براي آنان ابهام داشت و عجيبتر از وصيت فرزندان امام، يكي وصيت حاجآقامصطفي به پدر است و ديگري وصيت حاجاحمدآقا به مادرش و چه رازي در اين ارتحال زودهنگام دو برادر است، خدا ميداند و بس!
درود و رحمت خدا بر او و پدر و برادرش باد كه تا عالم و آدم است، از خاندان خميني، جز به عظمت و اخلاص و پاكي و نيكي ياد نخواهد شد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:56 توسط بنده خدا
|