تبليغاتX
خواندنی های عبرت آموز - پشت صحنه يك انصراف

روز بيست‌وپنجم خرداد است. چند ساعتي از ظهر گذشته، همه بچه‌ها براي انجام آخرين فعاليت‌هاي تبليغاتي در تلاشند، چراكه تا فردا ساعت 9 صبح، فرصت براي تبليغات قانوني است. آقامحسن در مسافرت خوزستان هستند. با وي تماس تلفني دارم. همزمان صداي مردم «باغملك» در تلفن شنيده مي‌شود كه با شعارهاي صميمي خود، خوش‌آمد مي‌گويند؛ «سردار بختياري، حاج‌محسن رضايي»، «ياور و يار رهبر، حاج محسن رضايي» و... . صداي آقامحسن از پشت تلفن مي‌آيد كه در برابر ابراز احساسات مردم، تشكر مي‌كند.

تلفن قطع شد، مدتي بعد با وي تماس داشتم. آخرين وضعيت را مي‌خواست. اخبار تازه قابل ذكري نبود، مواردي را مختصر توضيح دادم، سؤال كرد، كسي از كانديداها كناره‌گيري نكرده است؟ گفتم: نه. موردي بوده، ولي تكذيب شده است.

از وضعيت انعكاس خبر معرفي برخي اعضاي كابينه در رسانه‌ها جويا شد. بيشتر روزنامه‌ها خبر را منعكس نكرده بودند، حتي بعضي كه شب گذشته قول داده بودند منعكس مي‌كنند، به قول خود عمل نكردند. در اين ايام، بي‌مهري‌هاي زيادي از جانب مطبوعات نسبت به آقامحسن مي‌شد؛ يا اخبار وي را درست منعكس نمي‌كردند و يا نيش‌دار و تخريبي عمل مي‌كردند. متأسفانه اكثر روزنامه‌ها به بنگاه‌هاي اقتصادي يا باندي تبديل شده‌اند.

چند روز پيش، نماينده يكي از آنها آمده بود و مي‌گفت: اگر چند نوبت آگهي تبليغاتي به روزنامه‌ما بدهيد، هر تيتري در صفحه اول روزنامه سفارش دهيد، درج مي‌كنيم. گفتم: نه ما پول آگهي داريم و نه تيتر سفارشي مي‌خواهيم. چند مجله هم پيشنهاد آورده بودند و نمونه كارهاي سفارشي كه براي برخي كانديداها داشتند، به آنان جواب منفي دادم. گفتم: خدا روزي شما را به ستادهاي ديگر حواله كرده، ستاد رضايي راغب به اين روش‌ها نيست.

بگذريم. آقامحسن مي‌گفت، روي متن يك بيانيه‌اي براي انصراف كار كنيد، من مجددا تماس مي‌گيرم. باورش برايم مشكل بود. همين ديروز بود كه از كرمانشاه تماس گرفت و گفت: به همه دوستاني كه پيشنهاد انصراف دادند، بگوييد، به هيچ وجه انصراف نمي‌دهم و در خنثي كردن شايعات مربوط به اين موضوع، فعال برخورد كنيد. گفتم: آقا محسن! از چه صحبت مي‌كنيد؟ گفت: از مصالح ملت، از دولت چهار سال آينده، رئيس‌جمهور آينده، هركه باشد براي حفظ منافع ملي بايد از رأي بالايي برخوردار باشد. تشتت آرا به دومرحله‌اي شدن انتخابات كمك مي‌كند و بايد جلو اين اتفاق گرفته شود. گفتم: حالا چرا شما؟ اگر چهار نفر اصولگرا، سه نفر شوند، چه تفاوتي مي‌كند؟ گفت: فرقش اين است كه من به وظيفه تاريخي و تكليف الهي خودم عمل كرده‌ام. ضمنا گفت، براي ساعت 6 بعدازظهر به طرف تهران پرواز خواهيم كرد. خبر انصراف بايد در اخبار امشب صداوسيما منعكس شود. پيش‌بيني‌هاي لازم را به عمل آوريد.

سعي مي‌كردم بچه‌هاي ديگر ستاد، متوجه مذاكرات نشوند. در دفتر مركزي ستاد، فقط يكي از اتاق‌ها كولر داشت و بقيه اتاق‌ها گرم بود و مانع حضور بچه‌ها در اتاق دبير ستاد نمي‌شدم.
در گوشه‌هاي مختلف اتاق، افراد كارهاي متفاوت مربوط به خود را دنبال مي‌كردند. فضاي ستاد، خيلي صميمي بود. به ياد خاطره‌هايي از جبهه افتادم. در كنار كانكس ما يكي از واحدهاي ديگر قرارگاه مستقر بودند. هواي منطقه حميديه اهواز بسيار گرم‌ بود، هم‌اتاقي ما كمتر اجازه استفاده از كولر مي‌داد و اتاق هميشه گرم بود. سرباز واحد ما بيشتر اوقات به كانكس واحد مجاور كه معمولا كولرش روشن بود، مي‌رفت كه از گرما در امان باشد. سرباز كانكس مجاور، علت روشن نكردن كولر را از او پرسيده بود، گفته بود، مسئولان واحد مي‌گويند، انصاف نيست ما زير كولر باشيم و بسيجي‌ها در خط مقدم پشت خاكريزهاي گرم و داغ خوزستان باشند. او در جواب گفته بود، مسئول واحد مي‌گويد: ما هم بايد هميشه به ياد رزمندگان غرب كشور باشيم. انصاف نيست آنان در سرماي طاقت‌فرساي قله‌هاي «بازي‌دراز» باشند و ما اينجا در اتاق گرم زندگي كنيم.

تماس تلفني پايان يافت. با يكي، دو نفر از دوستان در گوشه‌اي به بررسي موضوع پرداختيم.
آقامحسن هميشه در تصميمات بزرگ، شهامت بي‌نظيري داشت. همراهان او در زمان جنگ هم طول مي‌كشيد تا عظمت تصميمات او را درك و هضم كنند و وقت زيادي صرف مي‌كرد تا همه را قانع و همراه كند. يادم مي‌آيد وقتي طرح عبور از اروند را در عمليات «والفجر 8» مطرح ‌كرد، همه فرماندهان، اجراي طرح را ناممكن مي‌دانستند. چند ماه طول كشيد تا آقامحسن با صبر وصف‌ناشدني و ظرفيت فوق‌العاده خود، همه را قانع كرد.

تصميم كناره‌گيري از صحنه انتخابات، برايم سنگين بود. اگر شخصا هفتاد روز استقامت مردانه او را در حاشيه اروند نديده بودم، اگرصبوري او را در شب پاياني عمليات بدر نديده بودم، فكر مي‌كردم، آقا محسن، كم آورده. ولي نه، او را مي‌شناختم، او سمبل صبر و مقاومت بود.

تلفني، امكان بحث و تبادل‌نظر نبود. اصلا خطوط تلفن به خصوص موبايل در كشور امنيت ندارد. بچه‌ها اين روزها ياد گرفته بودند، چطور مي‌شود فهميد، موبايل كنترل مي‌شود يا نه. بيشتر موبايل‌ها شنود مي‌شد! چه كسي كنترل مي‌كرد، نمي‌دانم! انشاءالله مجوز قضائي مي‌گيرند و اين كارها را مي‌كنند. همه تعهد دارند قانوني كار كنند؛ مثل تبليغات انتخابات. مي‌بينيد چطور قانون حاكم است و برخورد با تخلفات قانوني چقدر قاطعانه انجام مي‌شود. شايد بيشتر از مبارزه با مفاسد اقتصادي سختگيري مي‌شود، البته مهم‌تر هم هست. نبايد رئيس‌جمهور كشور با تبليغات غيرقانوني رأي جمع كند. نبايد هركه پول بيشتري دارد و مي‌تواند تبليغات بيشتري انجام دهد، مجاز باشد انواع و اقسام تابلوها و پوسترهاي خلاف قانون تبليغات انتخابات چاپ كند. چقدر واقعا ستاد انتخابات وزارت كشور و قوه قضائيه اين روزها زحمت مي‌كشند! واقعا چه سعه صدري دارند! خدا حفظشان كند! خيلي به دمكراسي اهميت مي‌دهند.

هرچند دستم به قلم نمي‌رفت، ولي دست به به كار شديم. نمي‌دانستيم چرا آقا محسن تصميم به انصراف گرفته است. اين روزها در كرمانشاه، در چهارمحال و بختياري و در خوزستان، استقبال‌هاي بي‌نظيري از او شده بود. همه ستادها، خبر از وقوع تحولي در نظر مردم مي‌دادند. بسيار اميدوار و باانگيزه كار مي‌كردند، اصلا فضاي يكي دو هفته قبلي كه باز هم بحث انصراف مطرح بود، عوض شده بود و به ذهن كسي خطور نمي‌كرد كه با اين روند رو به رشد، آقامحسن كنار بكشد.

باز با آقامحسن تماس گرفتيم. گفتيم، چه بنويسيم دليل انصراف را؟ به نفع چه كسي؟ اينها را چه بنويسيم؟ گفت: همه دلايل، حول محور مردم و منافع آنهاست، توصيه‌هاي مراجع تقليد را هم فراموش نكنيد. نمي‌توانم شاهد دولتي با پشتوانه مردمي ضعيف باشم. هر كس رئيس‌جمهور مي‌شود، بايد از رأي بالا برخوردار باشد. دشمنان از رأي مردم، حساب مي‌برند. رئيس دولت بايد از رأي بالا برخوردار باشد. دلمان مي‌خواست آقامحسن بگويد، حالا دست نگه داريد تا بيايم تهران، بعد اعلام شود، ولي او گفت: به خبرنگاران بگوييد در فرودگاه مصاحبه و انصرافم را اعلام مي‌كنم.

دوباره تماس قطع شد. چند نفري كه روي بيانيه انصراف كار مي‌كرديم، به هم نگاهي كرديم. كسي داوطلب ادامه نوشتن نبود، اما وقت هم خيلي تنگ بود. چاره‌اي نداشتيم. دوباره شروع كرديم. كار پيش نمي‌رفت. بار ديگر گفتند آقامحسن تماس گرفته، سلام كردم و خسته‌نباشيد گفتم. بهتر از هميشه گرم گرفت. احوال پرسيد. انگار بار سنگيني را بر زمين گذاشته و نفسي تازه كرده، صحبت مي‌كرد. گفت: چه كار كرديد؟ گفتم: آقامحسن ... ادامه صحبتم را كه روي زبانم گير كرده بود، قطع كرد و گفت: يادداشت كن! فوري كاغذ را جلو كشيدم و آماده نوشتم شدم. متن بيانيه‌اي را كه در ذهن داشت، ديكته كرد و من نوشتم. بعضي وقت‌‌ها در نوشتن عقب مي‌افتادم، برايم تكرار مي‌كرد ولي تند مي‌خواند. وقتي جمله «در اين مرحله حساس و ناآرام، آبروي خود را تقديم پيشگاه اين ملت شريف مي‌كنم و...» را نوشتم، اشكم روي كاغذ چكيد و بي‌صدا گريه كردم. در پايان بيانيه، درست نتوانستم خداحافظي كنم، بغض گلويم را پر كرده بود.

آقامحسن گفت: بيانيه را آماده و قبل از ساعت 7 منتشر كنيد، ساعت 7 به تهران مي‌رسم. او به فكر لغو مراسم بعضي شهرهاي خوزستان، كه قرار بود پس از ساعت 5 بعدازظهر با حضور ايشان انجام شود، بود. گفت: به نحوي از مردم عذرخواهي شود. همچنين تأكيد داشت، يكي از اعضاي ستاد در مراسم تجمع مردمي اهواز از طرف من شركت كند. تلفن قطع شد.

متن را آماده كرديم، حرف‌هاي او و ادبياتش هميشه احساس ديگري داشت. متن بيانيه، مرا به ياد شب‌هاي عمليات انداخت. موج بي‌قراري در آنها موج مي‌زد؛ موج بي‌قرار، آشناي غريب، آقامحسن، برادر محسن، باكري، همت، چشم مجنون، امام، شهيد و پايان همه حرف‌ها، فاطمه زهرا(س) جلو چشمانم رژه مي‌رفتند.

از طرفي، احساس تنهايي مي‌كردم. دوستان قديمي كمتر در ستاد ديده مي‌شدند. يكي مي‌گفت: ياراان قديم آقامحسن، سرداران سپاه امام حسن(ع) شده‌اند، اما آقامحسن، از هيچ‌كس گله‌اي نداشت. او هيچ‌وقت جواب حرف كساني را كه در مورد افراد ديگر حرفي به ميان مي‌آوردند، نمي‌داد. به نقل قول و وصف ديگران، به ويژه دوستان، بي‌توجهي مي‌كرد، هرچند هم بي‌معرفتي كرده باشند. آنقدر محسوس بي‌توجي مي‌كرد كه شك مي‌كردي حرفت را شنيده يا نه؟ حرف را عوض مي‌كرد.

بالاخره خبر منتشر شد. يكي، دو ساعت از انعكاس بيانيه روي سايت «بازتاب» نمي‌گذشت كه بيش از پنج هزار نفر بيننده داشت و تعداد زيادي پيام داده بودند.
تعجب مي‌كردم. اين طرفداران و عاشقان آقامحسن، چرا تا حالا چيزي نمي‌گفتند و نمي‌نوشتند؟ ياد زمان جنگ افتادم. تازه وقتي كسي شهيد مي‌شد، مي‌فهميدي چه آدم عارف و بزرگي بوده، مثل اين‌كه در فرهنگ ما ايراني‌ها بايد نباشي تا تو را معرفي كنند. اگر زنده باشي، فقط عيوبت را مي‌بينند. بايد بميري تا اوصاف باعظمت تو را بر قلم و زبان و پيام و اعلاميه، بنگارند.

وقتي خبر انصراف آقامحسن منتشر شد، چه چيزهايي زير آن نوشتند. اگر مي‌دانستيم اين تعداد مشتاق پا به ركاب بوده‌اند، لااقل با آقامحسن جروبحث مي‌كرديم كه انصراف ندهد، هرچند او تصميمش را در ميان جمعيتي انبوه از مشتاقان و مستقبلان خود در استان خوزستان و براي پاسداري از رأي همين مشتاقان گرفته بود.
يكي نوشته بود: «از رهگذر خاك سر كوي شما بود...هر نامه كه در دست نسيم سحر افتاد؛ مجاهد نستوه، عالم فرزانه، محبوب دلها، سرچشمه كرامت و صفا، آفتاب سپهر مهر و وفا، فرمانده فراموش‌نشدني دوران دفاع مقدس، جناب آقاي محسن رضايي، اقدام انقلابي و تكريم مردم توسط جنابعالي، خاطره مجاهدت‌هاي خاموش شما را در دوران دفاع مقدس زنده كرد. اميدوارم خداوند متعال، عنايت خاص خود را در حق شما چنان ارزاني دارد كه بر همه مشكلات فايق آييد و بهروزي و پيروزي را در همه صحنه‌ها براي امت اسلام فراهم آوريد و چنين خواهد شد».

يكي ديگر نوشته بود: «آقا محسن نشان داد كه براي دنيا به ميدان نيامده بود و يقينا اين يادگار شهدا در قيامت در مقابل امام و شهدا سربلند است، زيرا كه در آن زمان كه تكليف ايجاب مي‌كرد به ميدان رقابت انتخاباتي آمد و اكنون كه تكليف ايجاب مي‌كند، انصراف داد».
ديگري نوشته بود: «سردار بزرگ اسلام، با سلام، همان‌گونه كه در دوران دفاع مقدس، پرچمدار اصول و اعتقادات ديني و مذهبي و ملي بوديد، اين بار نيز در حساس‌ترين شرايط، دلاورمردي خود را ثابت فرموديد».

يكي نوشته بود: «كنار قبر فاتح خرمشهر، شهيد حسين قجه‌اي بودم كه خبر انصرافت را شنيدم. آقامحسن همان همرزمت، به او گفتم مي‌بيني، هنوز هم هستند كساني كه راهت را ادامه دهند؛ همان همرزمان قديمي‌ات، آنان كه تشنه رياست نيستند، همانان كه انقلابي بودند و انقلابي ماندند».
يكي نوشته بود: «همه دوستت داريم آقا محسن،‌ بسيجي، خسته نباشي، خدا قوت».

آقامحسن از فرودگاه به ساختمان فلسطين كه جمع دوستان ستاد منتظر او بودند. آمد، همه اشك مي‌ريختند. او باز هم مثل هميشه، با صلابت و سربلند و سبكبار گام برمي‌داشت. چهره‌اش بشاش‌تر از هميشه بود. احساس نگراني و سبك‌باري توأما در چشمانش موج مي‌زد. در مواجهه با يكي از اعضاي ستاد كه تمام موهايش سفيد بود و اشك مي‌ريخت، گفت: چرا گريه مي‌كني؟ مگر تو كار خودت را به خوبي انجام ندادي و تلاش خود را نكردي؟ ديگر براي چه ناراحتي؟ تصميم من براي كنار رفتن كمتر از تصميم براي آمدن نبود. همانطور كه معتقدم بيرون كردن فقر و بيكاري از كشور، كمتر از فتح خرمشهر نيست. همه در اتاق جلسات روي زمين جمع شدند. برخي با صداي بلند گريه مي‌كردند. او آرام و باوقار لب به سخن گشود و آهسته آهسته همه را دلداري داد، قدري هم درددل مي‌كرد و مي‌گفت: من كنار نرفته‌ام. من ياراني جديد يافته‌ام، جواناني را شناسايي كرده‌ام، همراهان و سرداران تازه‌اي همراهم شده‌اند. من تازه مي‌خواهم شروع كنم. دغدغه رنج‌هاي مردم مرا راحت نمي‌گذارد. محسن به ياري خداوند و با عنايت حضرت زهرا(س) عمليات تازه‌اي را طراحي كرده است كه رمز شروع آن، از همين حالا اعلام مي‌شود: «يا زهرا، يا زهرا، يازهرا».

ياد فراز پاياني نامه آقامحسن در عمليات بدر افتادم كه به بسيجيان و پاسداران نوشته بود: «مطمئن باشيد كه خداوند با شماست و محال است، وعده‌اي را كه داده است وفا نكند و در پايان، ياد زهرا(س) بزرگ‌ترين مظلومه تاريخ را كه جهان به گرد خانه او مي‌چرخد، همواره زنده نگه داريد. به اميد ديدار، والسلام، برادر شما، محسن رضايي، 17/10/63».

طنين صداي آقامحسن كه مي‌گفت: «من به ملت ايران قول مي‌دهم، تا آخرين قطره خون از آرمان‌هاي آنان دفاع كنم و بر مواضع خود، پافشاري خواهم كرد و جنبش نوسازي و توسعه پايدار را دنبال مي‌كنم، بالاخره ما آرايش قدرت را تغيير خواهيم داد و تا پاي جان هم ايستادگي مي‌كنم»، اميد تازه‌اي در دلم ايجاد مي‌كرد، بعضي وقت‌ها انسان خيلي خوب احساس مي‌كند در مظلوميت قرار گرفتن هم خود عالمي دارد.




  •   آقا محسن
    خسته نباشيد وقتي خبر انصرافت را شنيدم بغض گلويم را گرفته بود تا چند روز ناراحت بودم
    ولي وقتي برادري ديگر كه بوي جبهه مي داد
    انتخاب شد خوشحال شدم و تصميمت را ستودم

  •   بنده ارادت قبلي داشتم اينبار ارادت قلبي نيز پيدا كردم اگر فضاي انتخابات يك فضاي منطقيوعقلاني بود وبرنامه ها راهكارهاي اجرايي راملاك عمل قرار مي دادند وهياهو وجنجال پول تبليغات وغربگرايي دررقابتهاي انتخاباتي كنار گذاشته مي شد قطعا شما ميداندار بوديد ما شما را تا فرداهاي زيباي كشورمان ايران عزيز جستجو خواهيم كرد ح س ن ع م

  •   اقا محسن . بري كنار يا نري كنار قبولت داريم . ولي از شما ميخواهيم به فكر مسوليت اجرايي ديگري باشيد تا از وجود شما هر چند كمتر از رياست جمهوري در كشور استفاده شود .

  •   ايكاش آقا محسن قبل از انصراف قطعي از گردونه انتخابات حداقل يكبار هم كه شده با دوستان ديگر خود كه آنها هم نامزد رياست جمهوري بودند نشستي برگزار ميكردند و مصلحت نظام را نه از ديدگاه خود كه از ديدگاه جمعي مي نگريستند . و اقدامي كه مي خواستند بعمل آورند با هماهنگي همديگر انجام مي دادند تا نتيجه حاصله همان باشد كه خود و جمع كثير طرفدارانشان مي خواستند . چراكه اينگونه عقب كشيدن از صحنه انتخابات فقط آب به آسياب آنهائي ميريزد كه آقا محسن و ديگران براي برداشتن اثرات منفي عملكرد آنها پا به ميدان گذاشته اند . هر چه كه باشد ما از ديد خود مي گوئيم و حتما حاج محسن هم دلايلي داشته كه ما از آن بي خبريم . به هر شكل اين رفتار شجاعت و صداقتي مي خواهد كه خيلي ها از آن بهره مند نيستند . و حاضرند برا ي افزودن به راي خود هر دروغ و كلكي را سر هم كنند تا به تعبير من ! راي گدائي كنند . ايكاش كمي از شجاعت و صداقت آقا محسن را بعضي ها داشتند آن وقت ديگر مملكت ما اينقدر مشكل نداشت و براي بعضي مسائل اينقدر از يك ملت . كشور . رهبري و اسلام و انقلاب هزينه نمي شد .

  • + نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 21:59 توسط بنده خدا |